پایگاه خبری، سرگرمی بوق خبر

کد خبر: ۸۹
۰۱ خرداد ۱۴۰۰ | ۱۹:۳۷
داستانی کوتاه و عاشقانه آماده کرده ایم که در ادامه می‌خوانید.

داستان عاشقانه

بوق خبر - داستانی کوتاه و عاشقانه را در ادامه خواهید خواند.

جای خالی تـو

طوبا خانم کـه فوت کرد، همه‌ی گفتند چهلم نشده حسین اقا میرود یک زن دیگر می‌گیرد. سه ماه گذشت و حسین اقا بجای این‌کـه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا کـه داداش تنهاست و خواهر برادر‌ها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمیرسند کـه بـه او برسند. طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین اقا داد.

حسین اقا کـه برآشفت، همه‌ی گفتند یکیدیگر کـه بیاید جای خالی زنش پر می‌شود. حسین اقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمیتواند پر کند. توی اتاقش رفت ودر رابه هم کوبید. «همه ی» گفتند یک مدتی تنها باشد وادار می‌شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می‌خواهد. حسین اقا، ولی هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. سال زنش هم گذشت و حسین اقا زن نگرفت.

«همه ی» گفتند امسال دیگر حسین اقا زن می‌گیرد. سال دوم و سوم هم گذشت و حسین اقا زن نگرفت. هر وقت یکی پیشنهاد می‌داد حسین اقا زن بگیرد، حسین اقا میگفت آن‌موقع کـه بچه‌ها احتیاج داشتند این‌کار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند. حرفی از احتیاج خودش نمی‌زد، دختر‌ها را شوهر داد و بـه پسر‌ها هم زن، اما وعده پنجشنبه‌ها سر جایش بود.

همه‌ی گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه‌ها هم رفته‌اند، دیگر وقتش اسـت، امسال جای خالی طوبا خانم را پر میکند. حسین اقا، ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش‌هایش حرف‌های همه‌ی را نمی‌شنید.

دیروز حسین اقا مرد. توی وسایلش دنبال چیزی می‌گشتند چشمشان افتاد بـه کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:

هر چیز کـه مال تـو باشد خوب اسـت، حتی اگر جای خالی «تـو» باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست کـه با یک مشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچ وقت دل نمیشود.

منبع: سیمرغ
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر:
تبلیغات متنی
چاپ افست
چاپ دیجیتال
چاپ کارتن
نشان تجارت
آیت ماندگار
اخبار ورزشی
پیشخوان روزنامه